در پست هاي قبلي كتاب مغز و فرايند يادگيري را معرفي كرده بودم . امروز مي خواهم فراز هايي از اين كتاب را بنويسم. فكر مي كنم اين كار براي بعضي ها كه حوصله خواندن كتاب را ندارند- يا شايد به اين كتاب دسترسي نداشته باشند- مفيد باشد.
در پيشگفتار اين كتاب مي خوانيم:
... مشكلي كه در مورد آموزش بر اساس شهود وجود دارد اين است كه اين دانش شهودي عقبه اي ندارد و قابل انتقال به ديگران نيست؛به همين دليل ، آموزگاران اغلب در توضيح مهارت هاي تدريس به ديگران مشكل داشته اند. اين كه بگوييم براي آموزش به شناخت مغز نياز نيست درست مثل اين است كه بگوييم پزشك براي درمان بدن نياز به شناختن آن ندارد...... در حقيقت ، ما هرچه بهتر مغز را بشناسيم ، بيشتر قادر خواهيم بود آن را آموزش دهيم.
آنگاه نويسنده به لزوم شناخت ساختار و مكانيسم كاركرد مغز براي بهره گيري از آن در انتخاب شيوه درست آموزشي مي پردازد.در فصل اول مطالبي در مورد روش هاي مطالعه مغز( اشعه ايكس – سي تي اسكن – MRI- ...) تحت عنوان گشودن جعبه سياه مغز و در فصل هاي دوم و سوم- دوره كوتاه كالبد شناسي مغز- آناتومي مختصر سيستم عصب مركزي آمده است (شايد اين بخش براي دبيران زيست كمي خسته كننده باشد). در پايان فصل سوم پس از توضيح تفاوت هاي نيمه راست و چپ قشر مغز مي نويسد:
شايد ما بايد روي آموزش هر دو نيمه مغز تاكيد بيشتري داشته باشيم ؛ چون، آنها هميشه باهم كار مي كنند، محتوا ( متني كه نيمكره چپ در آن عالي كار مي كند) مهم است ، اما متن بدون محيط ( كه تخصص نيمكره راست است) اغلب بي معنا است. ما بايد محتوا را در محيطي رشد دهيم كه براي دانش آموزان معنا دار و به زندگي و تجارب شخصي آنان مرتبط باشد. اين، آموزش به دو نيمكره مغز است. .....
اگر ما مواد درسي را با تجربه دانش آموزان مرتبط نكنيم ، بسياري از اين اطلاعات فراموش مي شوند و ما وقت خود را با مجبور كردن دانش آموزان به حفظ كردن تلف كرده ايم.
در پست هاي بعدي به فصل هاي ديگر اين كتاب نيز خواهم پرداخت.